موقع بازگشت به خونه تو اتوبوس ، پسر جوانی روبروی من نشسته که داره با گوشی موبایلش کلنجار می ره ، صندلی بعد آقای میانسالی نشسته که خیره شده به روزنامه ، یه خانوم جوان هم هنذرفری در گوش سر به شیشه بیرون نگاه می کنه ، دختر و پسر جوانی کمی آنطرفتر کنار هم نشستند و دارن با تبلت بازی می کنن و گاهی می خندند ، و چند نفر دیگه که اکثرا با گوشی موبایل ور می رن و یه آقای مسن که یه شاخه گل در دست و با تبسم زیبایی که رو صورتش نقش بسته به دیگران نگاه می کنه ، بهش نگاه می کنم لبخند می زنه و منم با سر سلام می کنم و باز لبخند می زنه . به بیرون خیره می شم به خیابانهای خلوت شهر و غرق در خاطرات قدیمی . اتوبوس توقف می کنه ، حس می کنم کسی جلوی من ایستاده ؟ همون آقای مسن ، بلند می شم می گم سلام ! لبخند می زنه و می گه داشتم می رفتم پیش نوه ام که ۱۶ سال داره اما الان زنگ زد که نمی تونه بیاد پارک و فردا میاد منم باید برگردم خونه ، می گم متاسفم ناراحت نباشید حتما فردا اون می بینید ، لبخندی می زنه و شاخه گل به طرف من می گیره و می گه این گل برای شما ، می گم نه نمی تونم قبول کنم این واسه نوه خودتون گرفتین . میگه عمر گل کوتاه فردا بازم می گیرم دستم میگره و شاخه گل می زاره تو دستم و میگه راستی عمر ما از گل کوتاه تره و باز لبخند می زنه از اتوبوس خارج می شه .
راست گفت عمر ما از گل هم کوتاه تر شده ، اما فکر می کنیم عمر نوح داریم و فراموش کردیم از تولد تا مرگ فاصله یک اذان تا نماز است .
پ ن
: دایی نوید عزیز نمی دونم چرا وبلاگتون مشکل پیدا کرده امیدوارم چیز خاصی نباشه .دوستی ازم سوال کرد به نظر تو اگه بخواهی دنیا را با دو کلمه زیبا ترسیم کنی آن دو کلمه چیه ؟
کمی فکر کردم و یاد ترانه ابی افتادم . گفتم دو کلمه ، آره و نه . اگه بتونیم به زیبایی ها بگیم آره و به زشتی ها بگیم نه دنیا را زیبا نقاشی کردیم .
به نظر شما آن دو کلمه که دنیا را زیباتر می کند چیه ؟
پ ن : ترانه زیبای بگو نه با صدای ابی تقدیم به همه شما عزیزان .
پ ن ۱ : عشق واقعی را هنگامی دیدم که مادری زخمی و تنها فقط با حمایت نسیم خدا از تکه دیوار باقی مانده خانه خود در فلسطین مقابل خیل عظیم سربازان دفاع می کند و تنها فریاد می زند نه .
مادر روزت مبارک

یادش بخیر این تکیه کلام پدر بزرگ بود : بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی .
ما هم با خنده می گفتیم پس مارکوپلو بیچاره ته دیگ شده بود از بس سفر کرد و پدر بزرگ با لبخند می گفت : سفر رفتن فقط لذت بردن و گذروندن چند روز تعطیلی نیست ، در سفر باید درس فرا گرفت و گاهی درس پس داد ، گرانبهاترین سرمایه زندگی هر شخص تجربه است و سفر این گنجینه تکمیل می کنه پس باید بسیار سفر کرد تا پخته شود خامی .
جای همه دوستان خالی این چند روز زندگی بدون دغدغه تو دل طبیعت خیلی تو روحیم تاثیر گذاشت به قول دوستان این ور آب فکرم ریستار شد ، شاید گاهی واقعا لازم باشه انگشت رو کلید ریستار مغز بگذاریم و حتی اون فرمت کنیم و از نو پارتیشن بندی کنیم .
پ ن : چند نکته جالب در سفر دیدم : بابا بزرگی ۷۰ ساله که بعد از ۵ سال مبارزه با سرطان موفق شده بود کامل این بیماری مهار کنه و حالا سرحال تر از همه همراه خانواده در حال کوهپیمایی بود . ۲ خواهر و یه داداش ۱۷ ساله که ۳ قلو بودند و یک روح در سه بدن هم همسفر ما شدن و آنقدر با محبت و خونگرم بودن که عاشق این سه نفر شدیم مخصوصا سایلین خواهر بزرگتر البته فقط ۵ دقیقه بزرگتر . با خانواده ای آشنا شدیم که قرار بود مراسم عروسی خودشون بر فراز یه تپه زیبا برگزار کنن و کلی ذوق کردیم وقتی دعوت شدیم به این عروسی .
تدارکات یه تور چند روزه کوهستان آماده شده و قرار حرکت برای ۶ صبح پنجشنبه نهایی شده، خلاصه همه عوامل آماده شدن که دستور حرکت صادر بشه و زندگی چند روزه در قلب طبیعت آغاز بشه .
داداشی طبق معمول کنترل بدست روی کاناپه تو سالن لم داده و همش می گه خب من می بردید با خودتون ۵ تا دختر چند روز تنها تو کوهستان راستی اون دوستتون ... هم میاد ؟ و صدای زن داداش که داد می زنه لازم نکرده روت زیاد نکن . که یهو زنگ خونه زده می شده و بعد صدای بوق در ورودی و چراغ در سبز می شه با تعجب به در نگاه می کنم وقتی ما سه نفر داخل هستیم کی می تونه باشه ! تازه رمز در هم داره ؟؟
در باز می شه و رویا دوست خانوادگی ما که در شهر دیگه ای زندگی می کنه کولی به دست میاد تو و با لبخند می گه سلام و با دیدن قیافه متعجب من می گه تعجب کردی رمز در داشتم ؟ دو روز پیش با آقا وحید صحبت کردم که می خوام بیام ایشون بهم رمز در دادن راستشو بگو ترانه از دیدن من ذوق زده شدی نه ؟
خودتون تصور کنید در حالی که رویا بغل کرده بودم دوست داشتم کله داداش بکنم .
اضافه نوشت : قرار شد رویا رو هم ببریم کوه اما امان از دست این حواث جمع آقایون که معلوم نیست در کدام عالم سیر می کنن .
تو پارک نشستی تو عالم خودت داری دو دو تا چهارتا می کنی یهو یه دختر خانم بلوند تو دل برو می گه ببخشید من لیندا هستم شما می تونید برام کاری انجام بدید ؟ می شه این پسر کوچولو من چند دقیقه نگه دارید من برم جایی زودی بر می گردم ( پسر کوچولو یه سگ سفید ناز بود اندازه دسته کلید از همون پشمالوهای کوچولو که کلا مو هستند ) گفتم اشکال نداره ما که تنها هستیم بلاخره یه هم زبون از نوع واق واق کن از هیچی بهتره . بین خودمون باشه دختر خانوم با دوست پسرش بود ، رفتند کجا نمی دونم شما هم کنجکاوی نکنید حتما سگه مزاحم بوده ترسیدن یهو وسط داستان آقا سگه غیرتی بشه و الی آخر ... .
خلاصه ما زنجیر پسر کوچولو گرفتیم اما بر عکس گفته دختره همچین بازیگوش و شیطون بود که بیا ببین همش واق واق می کرد یکی دوبار هم می خواست پاچه من بگیره که شانس آوردم هر چی بهش گفتم پسر کوچولو خوشگل آرام باش قربونت برم ببین الان لیندا بر می گرده بیا از این بیسکویت های خشمزه بخور تازه ممکنه ۹ ماه دیگه هم صاحب یه خواهر یا برادر بشی ( استفرالله باز رفتیم تو جزئیات ) اما مگه این زبون نفهم حالیش می شد ، همش واق واق می کرد و زور می زد که بره ، آخه یکی نیست بگه بابا لیندا خانوم می خوای بیای با دوست پسرت ددر دیگه این سر خر چیه با خود آوردی ؟ از خوش شانسی من یه آقایی اومد روبروی ما نشست و یه همراه داشت دیدنی یه سگ گرگی که فکر کنم پدرش ببر یا شیر بوده از اون سگهای گرگی دوبرمن معروف که نگاه به ببر کنه ببره پنچر می شه . منم خیلی آرام پسر کوچولو بغل کردم رفتم نزدیک گفتم ببین وروجک اذیت کنی به جون خودم رهات می کنم بعد خودت می دونی این نره سگ .
جالب بود سگ کوچولو فارسی بلد بود چون بعد از تذکر جدی من همچین آرام و فقیر شد که از تو بغلم جم نخورد تا وقتی لیندا خانوم سرخ و سفید شده اومدن البته بدون دوست پسر .
سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۵۵ اون زمان برنامه تلویزیون های سیاه و سفید جعبه ای ۷ ساعت بیشتر نبود اما امشب برنامه ویژه داشت ساعت ۳ شب یه پخش زنده ، مردم ساعت کوک می کردن که نیمه شب بیدار بشن و پای تلویزیون بنشینن و شاهد مسابقه سال باشن مسابقه بوکس قهرمانی جهان بین محمد علی کلی و جوفریزر ، دو بوکسر سنگین وزن مطرح آن زمان و شاید تاریخ بوکس جهان . ساعت ۳ بیدار می شدیم پای تلویزیون ، همه محمد علی تشویق می کردیم انگار محمد علی اصلا بچه محل ما بود و حالا داره برای قهرمانی جهان مبارزه می کنه . راند اول و دوم محمد جلو بود ، هوک های معروف کلی مرتب به سر و صورت فریزر می خورد و وقتی صدای مشت محمد علی به صورت فریزر می شنیدیم همه داد می زدیم یا علی ، وای نمی دونی ترانه وقتی آپرکات کلی زیر چونه فریزر نشست یهو محله منفجر شد همه داد می زدند یا علی ، یا علی و تلو تلو خورد فریزر و افتادن او و جیغ و داد ما که داد می زدیم تمام شد ، تمام شد ، داور شروع به شمارش کرد و ما هم یک صدا می شماردیم ۱ ، ۲ ، ۳ ،۴، ۵ اما به ۶ که رسید فریزر بلند شد ، عمو داد می زد علی جون من دو تا دیگه هوک بزن من فردا سور بدم . یاد رقص پای محمد به خیر تند تند گارد عوض می کرد و ما هم با رقص پای محمد تو دلمون می رقصیدیم ، راست و چپ مرتب علی مشت می انداخت و ما هم با او مشت می نداختیم به خیال خودمون مشتهای ما ضربه کلی سنگین می کنه ، وقتی هوک سنگین محمد تو صورت فریزر نشست و فریزر عقب رفت ما همه رفتیم جلو به حساب اینکه فریزر ما زدیم و مادرت داد می زد مواظب باشید تلویزیون نشکنید ! اما فریزر بازم نیافتاد و در عوض با یه آپرکات سنگین جواب داد و علی زد ، آخ ترانه وقتی علی عقب عقب اومد خورد به طناب رینگ گویی مشت فریزر تو صورت ما خورد و درد اون حس کردیم و علی افتاد ، مشت فریزر همه ما رو انداخت و ساکت شدیم داور شروع کرد به شمارش ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ ، ۵ و با هر شماره قلب ما می ایستاد و داد می زدیم یا علی ، یا علی بلند شو ۶ ، ۷ علی جون من مرگ من بلند شو بلند شو ۸ ، ۹ یا خدا ۵ تومان نذرت تو رو جون هر کی دوست داری علی یا خدا و ... بلاخره ۱۰ . وقتی داور ۱۰ گفت و دستهای خودشو تکون داد همه ما ضربه شدیم ، بغض می شد تو چهره بهت زده ما دید و شاید اون شب خیلی ها معنی ضربه شدن چشیدن و نگاه با حسرت به دستهای بلند و جیغ و داد هواداران فریزر .
یادش بخیر عاشق این داستان بابا بودم همچین با هیجان تعریف می کرد که خودم کنار رینگ حس می کردم ، با اینکه بارها این خاطره شنیده بودم اما بازم دوست داشتم بشنوم . همیشه آرزو داشتم از نزدیک شاهد یه همچین مسابقه ای باشم با خودم می گفتم وقتی شنیدن خاطره این مسابقه همچین هیجانی داره پس تو سالن باید چطور باشه ؟ دیروز بلاخره به آرزوم رسیدن و رفتم یکی از مسابقات بوکس سنگین وزن حرفه ای جهان دیدم واقعا هیجان داشت اما تو اوج هیجان مسابقه و هیاهوی مردم یاد خاطره بابا و مسابقه کلی و فریزر افتادم و دوست داشتم همون موقع سالن ترک کنم و بنشینم پای شنیدن اون خاطره از زبان بابام .
پ ن : محمد علی کلی هم که باشیم با اون مشتهای آهنین بلاخره یه روز یه نفر پیدا می شه که می تونه ما رو بندازه و جوفریزر هم باشیم که تونسته باشه محمد علی اسطوره بندازه یه روز آنقدر ناتوان می شه که رو تخت بیمارستان نمی تونه لیوان آب بلند کنه . پس این همه غره نشیم و من من نکنیم .
پ ن ۱ : ببخشید دوستان این مدت نتونستم بهتون سر بزنم به خدا شرمنده ام . بازم چند روزی ترانه با این حال پریشان تحمل کنید .
